سریلانکا

Beautiful Sri Lanka

وفتی به خانواده و دوستام گفتم تصمیم گرفتم برم سریلانکا تقریبا برای همه سوال بود که اولا اصلا سریلانکا کجاست!‌ و بعد این که چرا سریلانکا رو انتخاب کردم و یه جای شناخته شده‌تر نمیرم.

ولی من به اندازه کافی تحقیق کرده بودم و میدونستم که سریلانکا کشور خیلی قشنگی هست و برعکس خیلی کشورهای دیگه ما ایرانی‌ها دردسر گرفتن ویزا رو نداریم. میخواستم برای اولین بار با کوله پشتی سفر برم و به جای هتل توی هاستل بمونم تا بتونم با آدم‌های جدید آشنا بشم و couchsurfing رو تجربه کنم.


بلیت، هاستل و ویزا

پرواز مستقیم از ایران به سریلانکا وجود نداره و ارزان ترین پروازی که به کلمبو پایتخت سریلانکا پیدا کردم از شرکت ایرعربیا بود و تقریبا یک ماه قبل سفر برای خرید بلیت اقدام کردم. نکته عجیب ایرعربیا اینه که برای حمل بار و غذا باید هزینه جدا پرداخت بشه. غذایی که با بلیت خریده بودم خیلی جالب نبود و به نظرم بهتره غذا داشته باشین یا اگر بخواین میتونین داخل هواپیما با همون هزینه هر غذایی می‌خواین بخرین.

چند تا هاستل بدون نیاز به کردیت کارت از سایت بوکینگ رزرو کردم و پرینت اونها رو گرفتم تا اگه موقع گرفتن ویزا لازم شد اطلاعات محل اقامتم رو بدم که خوشبختانه لازم نشد.

پروسه گرفتن ویزا خیلی راحت بود و بعد از پیاده شدن از هواپیما و یک صف ۱۰ دقیقه‌ای ۴۰ دلار نقدی دادم و ویزای یک ماهه گرفتم. موقع خروج مقداری دلار رو به روپیه سریلانکا تبدیل کردم که به قیمت روز تقریبا ۱۶۵ روپیه برای هر دلار گرفتم.


سفر به شهر‌ها:


Colombo

پرواز من از شارجه ساعت ۴ صبح به کلمبو پایتخت سریلانکا رسید و از فرودگاه با اتوبوس خودم رو به شهر رسوندم و بعد با یک توک‌توک (همون سه چرخه‌های معروف آسیایی) خودم رو به خونه میزبانم سرافراز رسوندم.

سرافراز رو از سایت couchsurfing پیدا کرده بودم و به قول خودش ترکیبی از ژن‌های مختلف بود. یک مادربزرگ ایرانی داشته ولی تو لندن به دنیا اومده بود و الان استاد دانشگاه بود و اقتصاد درس می‌داد. اون به بیشتر از ۷۰ تا کشور سفر کرده بود و مهمون‌نوازی کاملا ایرانی داشت و با قلیون‌های میوه‌ای از مهموناش پذیرایی می‌کرد.

جالب بود برام که اونم توی زندگی روزمره از شرایطی که داشت راضی نبود و با کلی چیز از آب‌و‌هوا گرفته تا قوانین عجیب و وضع اقتصادی کشورش مشکل داشت.

Me and Sarafraz

چند ساعتی رو اونجا استراحت کردم و صبح زود زدم بیرون تا بیشتر بتونم شهر رو بگردم. اول به مهم‌ترین معبد‌های کلمبو Gangaramaya و Seema Malaka رفتم تا برای اولین بار وارد معبد بودایی‌ها بشم. این معبدها برای توریست‌ها هزینه ورودی داشتن که حدود ۲۰۰ روپیه بود ولی با بلیت یکی میشه معبد دیگه رو هم دید.

Gangaramaya Temple Gangaramaya Temple Tree Gangaramaya Temple

برای ناهار به یکی از رستوران‌های اطراف معبد رفتم و بعد از اولین تجربه غذای هندی پیاده راه افتادم به سمت میدان استقلال برم. یکی از دلایلی که پیاده روی رو توی شهر جدید ترجیح میدم اینه که دقیقا نمیدونی قراره با چی رو به رو بشی. باورم نمی‌شد وقتی متن زیر رو روی دیوار دیدم:

Iran Cultural Center In Sri Lanka

فکر کردم اشتباه دیدم ولی نزدیک‌تر رفتم و دیدم شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند رو روی دیوار یک ساختمون نوشتن. کنجکاو شدم، سوال کردم و فهمیدم اونجا مرکزی برای تبلیغ فرهنگ ایرانی در سریلانکا هست.

بعد از دیدن میدان استقلال و کتابخانه ملی بارون شروع شد و به خونه سرافراز برگشتم و شام درست کردیم و استراحت کردم.

Independance Square Young Monks


Dambulla

صبح زود با سرافراز خداحافضی کردم و به ترمینال رفتم و اتوبوس‌های دامبولا رو پیدا کردم. فاصله شهر‌های سریلانکا خیلی زیاد نیست ولی اتوبوس‌ها خیلی توقف دارن و مثلا فاصله ۱۶۰ کیلومتری بین کلمبو و دامبولا ۵-۶ ساعت طول کشید ولی هزینه خیلی کمی حدود ۵۰ روپیه دارند.

معبد طلایی (Golden Temple) فاصله زیادی تا ایستگاه اتوبوس نداره و اول به اونجا رفتم.

Golden Temple Golden Temple

پله‌هایی کنار معبد طلایی هستن که به سمت معبد Cave Temple میره. معبد Cave Temple از مهم‌ترین مکان‌های تاریخی سریلانکا هست که داخل غارهایی در بالای کوه ساخته شده و برای یک قرن قبل از میلاد مسیح هست. این معبد جزو لیست میراث جهانی یونسکو هست.

هزینه ورود به داخل معبد ۱۰ دلار بود ولی میشه پله‌ها رو بالا رفت و از منظره لذت برد ولی وارد معبد نشد. من وقتی بالا می‌رفتم بارون شدیدی شروع شد و تا جلوی معبد رفتم ولی گیشه خرید بلیت رو ندیده بودم! دوباره پله‌ها رو برگشتم پایین تا بلیت بگیرم و دوباره به معبد برم.

Cave Temple Cave Temple Cave Temple

بعد از دیدن معبدها با اتوبوس به سیگیریا رفتم تا شب رو اونجا بمونم.


Sigiriya

دو جای دیدنی در سیگیریا هست که به نظرم هر دو اونها ارزش دیدنش رو داره. یکی قلعه سیگیریا یا Lion Rock هست که قرن پنج میلادی برای ۳۰ سال پایتخت سریلانکا بوده و جزو میراث جهانی ثبت شده یونسکو هست. جای دیدنی دیگه سنگ Pidurangala هست که فاصله یک کیلومتری با سیگیریا داره و از بالای هر سنگی میشه سنگ دیگه رو دید.

ورودی Pidurangala ساعت ۴ صبح باز میشه و خیلی توریست‌ها برای دیدن طلوع آفتاب بالای این کوه میرن. من از میزبانم خواستم تا ۴.۳۰ صبح من رو پای کوه ببره و بعد از دادن ۵۰۰ روپیه هزینه ورودی وارد شدم. خیلی زود رسیده بودم و تنها شروع به بالا رفتن از پله‌ها کردم. یکی از سگ‌ها از پایین پله‌ها با من اومد و منم کمی خوراکی داشتم بهش دادم و تا بالای کوه دیگه تنها نبودم.

تقریبا نزدیکای قله بودم که توی تاریکی یه کم ترسیدم و شک کردم که شاید مسیر رو اشتباه رفته باشم. یه کم صبر کردم و بعد چند دقیقه دیدم دو نفر دارن نزدیک میشن. سلام کردم و ازشون خواستم تا با اونها بالا برم. از اینجا به بعد چند تا صخره رو بالا رفتیم و ما اولین نفرات بالای کوه نشستیم تا طلوع آفتاب رو ببینیم.

با دو نفری که آشنا شدم یه خانم استرالیایی به نام الیزابت و راهنمای اون که یه آقای بومی به نام سمیرا بود. تا طلوع آفتاب کلی حرف زدیم و الیزابت گفت که روان‌شناسه و خیلی از مردم تو استرالیا به خاطر هزینه‌ها باید تا ۷۰ سالگی کار کنن ولی اون تو ۵۰ سالگی کارش رو ترک کرده بود و یه سفر طولانی مدت رو شروع کرده بود.

خیلی‌ها بهش گفته بودن که کارش پرریسک و اشتباهه ولی منم باهاش موافق بودم که معلوم نیست تا کی زنده‌ایم و بهتره تا میتونیم از لحظه‌هامون لذت ببریم. البته جفتمون حسرت خوردیم که کاش از ۱۸ سالگی سفر رو شروع کرده بودیم ولی شرایطش نبوده و هنوز دیر نشده. دختر و پسرش هر دو به ایران اومده بودن و خیلی تعریف کرده بودن و منم خواستم تا اگه شرایطش بود حتما به ایران سفر کنه.

Pidurangala Sunrise

این هم سنگ Pidurangala و سنگی که دورتر معلومه Sigiriya است که بعد از پایین اومدن به اونجا رفتم.

Pidurangala

بالای کوه با الیزابت خداحافظی کردم. دوست داشتم شماره‌اش رو داشته باشم و باهاش در ارتباط باشم ولی خجالت کشیدم بهش بگم. پایین‌تر اومدیم و دیدم به سمتم اومد و خواست شماره همو داشته باشیم. بهش گفتم و اونم گفت اولش خجالت کشیده ولی دوست داشت دوباره هم دیگه رو ببینیم.

فاصله یک کیلومتری بین دو سنگ من رو توک‌توک مهمون کرد و اونجا دوباره خداحافظی کردیم.

Pidurangala

ساعت تقریبا ۷ بود که بلیت سیگیریا رو با ۳۰ دلار گرفتم و وارد شدم. بعد از گذشتن از باغ‌های قشنگ پای قلعه و بالا رفتن از پله‌ها به قلعه سیگیریا رسیدم.

Sigiriya Lion Rock Sigiriya Lion Rock

هر کدوم از این‌ها اتاق‌هایی در قلعه بوده که الان خیلی از اون‌ها خراب شده.

روی بلیت ورودی بلیت موزه رو هم خریده بودیم. بعد از پایین اومدن موزه رو هم دیدم که اطلاعات جالبی راجع به این قلعه و در کل سریلانکا به دست آوردم.

از سیگیریا با اتوبوس به دامبولا رفتم و از اونجا با یه اتوبوس دیگه به کندی رفتم.


Kandy

جایی که رزرو کرده بودم رو پیدا کردم و برای اولین بار وارد هاستل شدم. بعد از گرفتن تختم به بالکن رفتم و پیش بقیه نشستم. قبل از معرفی خودم دیدم یکی از اونها خیلی با شوق داره راجع به ایران حرف میزنه. بهش گفتم من ایرانیم و شروع کردیم به حرف زدن.

Tom آمریکایی بود و اطلاعات خیلی خوبی راجع به ایران داشت. خیلی از شاعرای ایرانی رو میشناخت، راجع به صوفی‌ها و زرتشتی‌ها میدونست و اسم شهر‌های بزرگ ایران رو هم بلد بود. به خاطر پاسپورت آمریکایی دیدن ایران براش تبدیل به رویا شده بود. اگر چه من از قشنگی‌های ایران براش گفتم ولی خیلی تشویقش نکردم و می‌دونستم سفرش ریسک بالایی داره.

اولین جایی که تو شهر شلوغ کندی دیدم معبد Tooth Relic بود. این معبدی هست که بودایی‌ها اعتقاد دارن دندان بودا توی این معبد هست و تو یک مراسم سالیانه اون رو نشون میدن. روزی سه بار تو این معبد برنامه مذهبی دارن و هزینه ورود به اون ۱۵۰۰ روپیه هست، که من تصمیم گرفتم داخل معبد نرم.

Kandy Tooth Relic Temple

بعد از اون به میدان ساعت که نزدیک ایستگاه راه‌آهن هست رفتم تا ساعت بلیت‌های قطار رو برای روز بعد چک کنم.

Kandy Clock Tower

یکی از قشنگ‌ترین مناطق شهر Kandy City View بود که بعد از بالا رفتن از یک خیابون پر‌شیب به جایی رسیدم که دید قشنگی از شهر داشت و می‌شد دریاچه شهر، معبد Tooth Relic و کاخ سلطنتی رو دید.

Kandy Lake View


Hatton

چون بلیت قطار‌های سریلانکا رو نمیشه از قبل رزرو کرد، صبح زود بیدار شدم و به ایستگاه راه‌آهن رفتم تا بلیت بگیرم و به شهر Hatton برم.

Kandy Railway Station

مسیر‌های قطار همون‌طور که خونده بودم خیلی قشنگ بود ولی به طرز عجیبی قطار پر از توریست بود و مسیر ۵-۶ ساعته تا مقصد رو سر پا بودم.

Hatton Railway Station

از ایستگاه راه‌آهن اتوبوس‌هایی برای Sri Pada بود که تقریبا یک ساعت تو راه بودیم تا به هاستل رسیدیم. تو هاستل با هم‌اتاقی‌های جدید آشنا شدم که جاکومو اهل ایتالیا بود و تو استرالیا آشپزی می‌کرد و کامیلا دختر اهل لیتوانی که شغلش رو ترک کرده بود تا به شرق آسیا سفر کنه. تلاش بعضی از آدم‌ها برای پس‌انداز و بیشتر سفر کردن خیلی برام جذاب بود. مثلا جاکومو به استرالیا رفته که درآمدش نسبت به قبل چند برابر بیشتر شده و توی ماشین می‌خوابه تا پول اجاره‌اش رو پس‌انداز کنه و بیشتر سفر بره.

یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های سفرم توی این شهر بود که Adam’s Peak رو ببینم. در نوک قله معبدی هست که جای پای مقدسی تو دین‌های مختلف هست. به اعتقاد بودایی‌ها جای پای بودا، به اعتقاد هندوها جای پای شیوا و به اعتقاد مسلمون‌ها و مسیحی‌ها جای پای حضرت آدم هست.

Adams' Peak Map

طول مسیر ۷ کیلومتر بود و تقریبا ۶ هزار تا پله تو راه داشتیم. طبق گفته صاحب هاستل ساعت ۲.۳۰ نیمه‌شب راه افتادیم تا بتونیم طلوع آفتاب رو نوک قله باشیم. مسیر نسبتا سختی بود و چند باری استراحت کردیم تا به قله برسیم.

بر خلاف تصورم، توی همچین مسیر نسبتا سختی و توی این زمان خاص خیلی آدم‌های سالخورده توی مسیر دیدیم. بومی‌ها هم بیمار‌ها رو از پله‌ها بالا می‌بردن تا به مراسم مذهبی برسن. تقریبا نزدیکی قله، هوا خیلی سرد بود و توی یکی از چادرها نشستیم و چای خوردیم. نزدیک طلوع آفتاب به معبد بالای کوه رفتیم ولی شلوغ بود و ورودی رو بسته بودن. تقریبا یک ساعتی بعد از طلوع آفتاب بالا بودیم و معبد رو دیدیم و بعد به پایین برگشتم.

Adam's Peak Sunrise Adam's Peak back

زمانی که به هاستل برگشتیم ساعت حدود ۹ بود و بعد یه کم استراحت به شهر Hatton رفتم و با دوستای جدیدم خداحافظی کردم. به ایستگاه قطار رفتم و بلیت گرفتم تا به Nuwara Eliya برم. توی ایستگاه قطار Jeff رو دیدم که تو شهر کندی با هم هم‌اتاق بودیم.


Nuwara Eliya

شهر Nuwara Eliya ایستگاه قطار نداشت و نزدیک‌ترین ایستگاه Nanouya بود که با Jeff پیاده شدیم و از اونجا با یک اتوبوس به شهر رفتیم. من رزرو اتاقم رو تغییر دادم تا با Jeff یکجا باشیم. اون از اکتبر ۲۰۱۶ فرانسه رو ترک کرده بود و تا الان در سفر بود.

Me and Jeff in bus to Nuwara Eliya

شهر Nuwara Eliya که به انگلیس کوچیک معروفه شهر مورد علاقه من تو سریلانکا بود. آب و هوای خیلی متفاوتی نسبت به بقیه شهر‌ها داشت و مثل کلمبو و کندی شلوغ نبود.

هاستل ما جای خیلی قشنگی بود و اونجا با آدم‌های جذابی آشنا شدم. بیشتر اون‌ها فرانوسوی بودن ولی با Edd آشنا شدم که اهل هلند بود و پدرش عاشق کاشی کاری‌های ایران شده بود و گفت پدرش فردا برای بار دوم به ایران میاد.

اون روز رو توی هاستل استراحت کردم و کتاب خوندم تا فردا صبح زود برم بیرون و شهر رو بگردم.

نمیشه تا سریلانکا رفته باشی و مزرعه‌های چای سیلان رو نبینی. صبح روز بعد اول به یک کارخانه چای تو شهر رفتم. تور‌های نسبتا ارزان ۲۵۰ روپیه‌ای داشتن که فرآیند تولید چای رو توضیح می‌دادن.

Pedro Tea Factory Tea Plantation Workers

پیاده به سمت Little England Cottages رفتم که محل‌های اقامتی به سبک خونه‌های انگلیسی هستن و الان به عنوان ملک شخصی اجاره داده میشه و به همین دلیل نتونستم واردش بشم ولی منظره خیلی قشنگی داشت.

Little Englad Cottage

بعد از دیدن چند تا معبد و یک کلیسا در شهر به ایستگاه اتوبوس رفتم تا به مقصد آخرم شهر Ella برم.


Ella

بعد از ظهر به شهر کوچیک Ella رسیدم و برای استراحت به هاستل رفتم. شب رو با هم‌اتاقی‌های جدید بیرون رفتیم و تا دیروقت بیرون بودیم. بعد از رستوران به یه بار رفتم و اونجا با یه دکتر فرانسوی آشنا شدیم که برای گذروندن دوره‌اش به سریلانکا اومده بود. وقتی شنید من فقط یک هفته وقت برای سفر داشتم بهم پیشنهاد داد تا با شرکت ما تو تهران تماس بگیره و بگه من توی بیمارستانم تا بتونم بیشتر بمونم! ولی من بلیت برگشتم رو گرفته بودم و مجبور بودم فردا به کلمبو برگردم.

صبح زود تنها برای دیدن پل Nine Arch Bridge رفتم. اولین قطار ساعت ۶.۳۰ صبح روی این پل میاد و بهترین زمان دیدن پل همین موقعه که توریست کمتری هست. یک ساعت زودتر از هاستل راه افتادم و به موقع برای دیدن این منظره قشنگ رسیدم.

The Nine Arch Bridge

از این پل تا آبشار Ravana Falls یک ساعت فاصله بود که من وقت نداشتم و برگشتم به هاستل تا خودم رو به کلمبو برسونم و ساعت ۳ نیمه‌شب به تهران برگردم. خودم رو به جاده اصلی رسوندم و با اتوبوس‌های مستقیم تا کلمبو اومدم و بعد از یه کم خرید به فرودگاه رفتم تا زودتر توی فرودگاه باشم.


شهر‌های Ella و Nuwara Eliya شهر‌هایی بودن که دلم می‌خواست بیشتر بمونم و از طبیعت قشنگ اون‌ها لذت ببرم. البته از اول سفر برام مهم نبود که بخوام همه مکان‌های دیدنی شهرها رو تیک بزنم، هدفم از سفر تجربه پیدا کردن، دیدن سبک زندگی مردم، آشنا شدن با آدم‌های جدید و اینها بود. به هر حال بیشتر از این وقت نداشتم و به نظرم خودم برای یک هفته برنامه خیلی خوبی بود، البته که خسته کننده هم بود و خیلی وقت استراحت نداشتم ولی تجربه خیلی خوبی بود.